|
پژوهش و گسترش ایرانشناسی
|
||
|
Iranology Dilate : جستارهای درباره تاریخ، فرهنگ، استوره، ادب و جشنهای ایران |
استوره در دیدگاه زرتشت و شاهنامه :
نیک میدانیم که یکی از بارزترین ویژگی های دینها، شاخه شاخه شدن آنها در
درازای زمان است. هیچ دینی و کیشی بر روی کره زمین دیده نشده است، که چند شاخه
نداشته باشد. بیشترین جنگها و خونریزی ها جنگ های درون دینی بوده است. چنانچه در
مورد اسلام، بیگمان شمار مسلمانانی که به دست مسلمانانی دیگر در جنگهای سیاسی و
عقیدتی کشته شدند، بیش از شمار مسلمانانی است که در جهاد با کفار و نامسلمانان
کشته شدند.
اگر با همین دیدگاه و پیش فرض به عنوان پژوهش یعنی استوره آفرینش در دین زرتشتی، بنگریم، باید از خود بپرسیم، کدام دین زرتشتی؟
شاید پاسخ آید که دین زرتشتی به عنوان یکی از دینهای هنوز زنده جهان، وارون دیگر دینها، چند شاخه ندارد. اگرچه میان آیینهای زرتشتیان ایران و هند تفاوتهایی دیده میشود ولی هرگز سخن از دو پایگاه مذهبی متفاوت نشده است. در دوران صفوی، زرتشتیان هند به دلیل فقر علمی و از هم گسیختگی دست به دامان همکیشان ایرانی خود شدند و اگر کمک علمی موبدان ایرانی نبود، در همان هنگام زرتشتیان هند عنان دین خود را از دست میدادند. چند سده بعد در دوران قاجار، زرتشتیان هند بودند که از همه نظر به کمک ایرانیان شتافتند و هرکسی که با تاریخ زرتشتیان ایران آشنا باشد میداند که با حذف خدمات پارسیان هند در دوران معاصر، زرتشتیان ایران هرگز در جایگاه امروزین خود نبودند. پس باید چنین بگوییم که دستکم پس از اسلام و پس از آوارگی و در اقلیت افتادن زرتشتیان، آنها هرگز رسما شاخه شاخه نشدند. هرچند اختلاف در موضوعات گوناگون میان اندیشمندانشان وجود داشته باشد. آنها به اوستا و نوشتارهای دینی پهلوی باور داشتند.
ولی نگرش بیرونی و تحلیل علمی که ایرانشناسان و اوستاشناسان در دو سه سده گذشته داشته اند، نشان از این میدهد که تناقض های موچود در بنمایه های این دین و آشفتگی هایش روشن میکند که این دین نیز مانند همه دینها در دوران باستان که در مسند قدرت بود، چند شاخه داشت و آنچه امروز به دست ما رسیده، معجونی است در هم ریخته و آشفته که در آن دیدگاههای جریانات گوناگون بدون هیچ دسته بندی در کنار هم قرار گرفته اند.
منتها هر پژوهشگری به یک شکل این جریانات را تفکیک میکند. برای نمونه هومر آبرامیان میگوید : هنگامی که زرتشت پدیدار شد، آریاییها دارای یک سامانه دینی زیر نظر روحانیانی به نام کرپانها و مغان بودند. زرتشت در اصل بر ضد این سامانه قیام و انقلاب کرد و با کمک گشتاسب شاه توانست به پیروزی برسد. منتها پس از زرتشت، مغان و بزرگان جامعه درحالیکه ظاهرا آیین زرتشت را پذیرفته بودند، در باطن دین پیشین را احیا کردند. بدین ترتیب میتوان تناقض و تفاوت فاحش گاتها و اوستا را توجیه کرد که گاتها نماینده آیین زرتشت است و اوستای منهای گاتها، نماینده آیین پیشین مغان. (برخی از پژوهشگران نام آن آیین پیشین را آیین میترا یا دین مهری میگذارند که بحث آن از حوصله موضوع خارج است)
دکتر حسین وحیدی نیز کم و بیش همین باور را دارد که مغان پس از زرتشت، با خیانت به آرمانهای او دوباره دیدگاههای پیشین را زنده کردند. و دینی ایجاد کردند از تلفیق دیدگاههای پیش از زرتشت و دیدگاههای زرتشت.
ولی از آن سو هاشم رضی به ویژه هنگام بحث درباره وندیداد، به جای تکیه بر بعد زمان و انحرافات زمانه، بر بعد مکان تکیه کرده و مینویسد : دین زرتشت از شرق ایران پدیدار شده و هواداران نخستینش شرقی بودند. این دین خیلی دیر به غرب ایران نفوذ کرد. جایی که در هنگام پادشاهی مادها، مغان سامانه دینی خویش را داشتند و ری مرکز دینی آنان بود. با رسیدن دین زرتشتی به غرب ایران، به ویژه از زمان هخامنشیان، دین ترکیبی نوینی ایجاد گشت که اگرچه کلیات مزداپرستی مورد نظر زرتشت را در بر داشت ولی بدنه اش همان دین مغان مادی بود. بدین ترتیب هاشم رضی مزدیسنای زرتشتی یا شرقی را از مزدیسنای زروانی یا غربی جدا میکند. و باور دارد که از زمان هخامنشیان تا دوران ساسانیان نبرد میان این دو جناح وجود داشته است. او پرسش میکند که چرا در اقرارنامه زرتشتیان در اوستا، باید گفت فرورانه مزدیسنو زرتوشتریش؟ (اعتراف میکنم که مزداپرست زرتشتی هستم) پس حتما مزداپرستی نازرتشتی هم وجود داشته است. او سپس به اندیشه های روحانیون دوره ساسانی به ویژه کرتیر (در کتیبه ها) اشاره کرده و اثبات میکند که دین آنها در واقع همان مزداپرستی زروانی و نه زرتشتی بوده. هاشم رضی در تفکیک این دو جریان چنان پیش میرود که مغان را اصلا ناآریایی و باورهای آنها را بی ربط به آریاییها میداند.
باور به وجود دو جریان دینی، یکی زرتشتی اصیل و دیگری زروانی ظاهرا زرتشتی (چه به دلیل بعد زمان شکل گرفته باشد و چه بعد مکان) نه پایان مشکلات که آغاز آنهاست. چراکه به جز گاتها که همگان آنرا به جریان اصیل زرتشتی نسبت میدهند، باقی منابع را نمیتوان به کل به یک جریان منسوب کرد. بلکه باید جزء به جزء آنرا سنجید و نظر داد.
درباره استوره آفرینش در دیدگاه زرتشتی، من فقط به قیاسی کوچک میپردازم.
در ریگ ودا کهن ترین کتاب نوشته شده به زبان سانسکریت که زبانی نزدیک به گاتها داشته و در دوره ای نزدیک به زرتشت به دست آریاییهای هندی ساخته شده درباره داستان آفرینش چنین آمده :
آن هنگام نه نیستی بود نه هستی
نه هوایی بود و نه آسمانی که از آن فراتر رود
چه چیز پنهان بود؟ در کجا؟ یاریگرش چه بود؟
آن هنگام نه مرگ بود و نه زندگی جاویدی
و نه نشانی از شب و روز
به نیروی ذاتش یگانه فرد ناجنبا دم میزد
جز او هیچ نبود
آن فرد به نیروی گرما پدید آمد
آن یگانه فرد در فراز بود یا در فرود؟
کیست که بیگمان بداند و کیست که بازگوید در کجا زایش یافت و در کجا این آفرینش پدید آمد؟
خدایان پس از آفرینش پدیدار شدند. پس که میداند آفرینش از کجا سرچشمه گرفت؟ هیچکس نمیداند.
و آیا او آن را پدید آورد یا نه؟
آن که بر ارش بلند بیننده است. تنها او میداند.
و شاید او هم نداند.
زرتشت در سرزمینی دیگر در همان زمان، چنین میسراید :
ای اهورا مزدا مرا بازگوی که آفرینش در آغاز چگونه پدید آمد؟
کیست که آب و گیاه را بیافرید؟
و ...
زرتشت اگرچه پس از این پرسشها چنین پاسخ میدهد که بیگمان آفریننده تویی ای اهورا مزدا. ولی هرگز وارد جزئیات آفرینش نشده و حالت پرسشی و مبهم گاتها را نگه میدارد.
حال فضای وداهای هندی و اوستای ایرانی را بسنجید با داستان آفرینش در بندهش
زرتشتی، کتابهای مانوی و تورات عبری.
میتوان چنین نتیجه گرفت که استوره آفرینش چندان کهن نیست. در آغاز اندیشمندان
جهان فقط به کلیات آفرینش اشاره میکردند. در هزاره های پسین و در عصر شکل گیری دین
های بزرگ است که داستان آفرینش ساخته میشود.
و چه جالب که حکیم توس در حالیکه در اوج عصر اقتدار ادیان میزیست، در اثر
جاودانه اش _شاهنامه_ از سخن گشایی درباره داستان آفرینش به رسم دینی، چشم پوشیده
و بسیار گزیده و کلی درست مانند گاتهای زرتشت و وداهای هندی میسراید :
درباره خود خداوند جهان آفرین :
شنیدم ز دانا دگرگونه زین / چه دانیم راز جهان آفرین
ز نام و نشان و گمان برتر است / نگارنده برشده گوهر است
به بینندگان آفریننده را / نبیتی مرنجان تو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه / که او برتر از نام و از جایگاه
از این پرده برتر سخن گاه نیست / به هستیش اندیشه را راه نیست
درباره آفرینش جهان : کلیات باورهای آریایی را مطرح میکند که بر اساس آن جهان
از چهار آخشیج _عنصر_ آتش و آب و خاک و هوا (باد) شکل گرفته است. ترتیب آفرینش در
شاهنامه تقریبا همانند آنچیزیست که زرتشتیان باور دارند و در فروردین یشت بیننده
ترتیبش هستیم. نخست آسمان، سپس آب، سپس زمین، گیاهان، جانداران و در پایان انسان.
ولی آنچه شاهنامه میگوید نه داستانی بلکه کاملا علمی و منطبق بر یافته های دانشیک امروزین است.
پدید آمد این گنبد تیزرو / شگفتی نماینده نو به نو (اشاره به کروی بودن و همچنین حرکت زمین در آسمان)
زمین را بلندی نبد جایگاه / یکی مرکزی تیره بود و سیاه
همی برشد آتش فرود آمد آب / همی گشت گرد زمین آفتاب
گیاه رسد با چند گونه درخت / به بالا برآمد سران شان ز بخت
وزان پس چو جنبنده آمد پدید / همه رستنی زی خویش آورید
نه گویا زبان و نه جویا خرد /ز خار و ز خاشاک تن پرورد
چنین است فرجام کار جهان / نداند کسی آشکار و نهان
فردوسی سپس مرحله تکامل نهایی انسان را به زیبایی شرح میدهد :
سرش راست بر شد چون سرو بلند / بگفتار خوب و خرد کار بند
پذیرنده هوش و رای و خرد / مر او را دد و دام فرمان برد
و آنگاه داستان شاهنامه باز هم با خردمندی مثال زدنی آغاز میشود :
سخن گوی دهقان چه گوید نخست /که تاج بزرگی به گیتی که جست
که بود آن که دیهیم بر سر نهاد/ندارد کس از روزگاران بیاد
مگر کز پدر یاد دارد پسر /بگوید ترا یک به یک از پدر
پژوهنده نامه باستان /که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت که آیین تخت و کلاه /کیومرث آورد و او بود شاه
کیومرث بود بر جهان کدخدای /نخستین بکوه اندرون ساخت جای
سر تخت و بختش برآمد ز کوه /پلنگینه پوشید خود با گروه
در ادامه به نخستین داستان پردازی شاهنامه بر میخوریم که بر اساس آن سیامک فرزند کیومرث به دست فرزند اهریمن کشته میشود. جزئیات بیشتری از این داستان در نوشتارهای پهلوی زرتشتی وجود دارد. با این تفاوت که داستان مشی و مشیانه در شاهنامه وجود ندارد. (بسیاری همچون مری بویس باور دارند که بخش نخست تورات به نام سفر پیدایش که در برگیرنده استوره آفرینش از دیدگاه یهودیان و مسیحیان و مسلمانان است، از داستانهای ایرانی گرفته شده. نخستین بار بلعمی مینویسد مشی و مشیانه همان است که اسلامیان آنرا آدم و حوا خوانند)
داستان در شاهنامه چنین ادامه می یابد که سیامک فرزندی داشت به نام هوشنگ که عملا نماد گذار از انسان شکارچی به انسان یکجانشین و تا حدی گذار از دوران سنگی به دوران فلز است :
داستان پسین پیدایش آتش دست ساخته و کنترل شده است که آنرا به نام داستان جشن سده میشناسیم.
تهمورس پس از هوشنگ به جنگ با دیوها رفته و مردمان را از خطر آنها رها میگرداند. در اینجا از نگاشتن و ایجاد خط سخن به میان می آید.
سپس نوبت جمشید است. بهترین نماد برای آغاز شهرنشینی و تمدن های بزرگ. در اینجا نیز بیننده غیبت داستان توفان جم هستیم. ولی در محتوای کلام شاهنامه و ذکر جزئیات کارهایی که جمشید انجام میدهد خواننده به این نتیجه میرسد که جمشید شاهنامه همان جم در روایت های کهن است که جهانی پر آشوب را آرامش بخشید و نجات دهنده مردمان بود. ولی در پایان مغرور شده و با گناهی بزرگ به کار خود پایان داد. زرتشت نیز در گاتها به گناه جم اشاره میکند.
هدف من از بهره گیری از شاهنامه این بود که آنرا نماینده جریان اصیل آیین زرتشت میدانم. و باور دارم که استوره آفرینش در دیدگاه جریان زرتشتی همچونانکه دیدیم فقط شامل کلیات است و نه داستان پردازی جزئی نگر.
جالب آنست که بدانیم فردوسی به کاری پایان بخشید که آغازگرانش چهار موبد زرتشتی بودند (شاهنامه ابومنصوری به نثر). برخی میگویند کار فردوسی به نظم کشیدن شاهنامه ابومنصوری زرتشتیان بوده است و بس. آنها که چنین نظری ندارند هم دستکم بدین نکته باورمندند که مهمترین منبع فردوسی برای سرودن داستانهایش، همین شاهنامه ابومنصوری بوده. و بیگمان اگر آن نمیبود، شاهنامه فردوسی نیز پدیدار نمیگشت. تازه پیش از فردوسی یک زرتشتی دیگر به نام دقیقی دست به کار به نظم کشیدن شاهنامه شد. و چه بسا اگر کشته نمیشد، امروز شاهنامه منظوم را به نام دقیقی میشناختیم و نه فردوسی. پس بیگمان دیدگاههای موجود در شاهنامه میتواند نماینده یکی از جریانات زرتشتی باشد
اکنون این پرسش پیش می آید که کتابهای پهلوی که به استوره آفرینش به شکل داستانی و کاملا جزئی نگر پرداخته منسوب به چه جریانی هستند؟ آیا باید آنها را به زروانگرایان منتسب کنیم؟
پاسخ من منفی است. تاکید بر روی زرتشت در نوشتارهای پهلوی و اشاره نکردن به تثلیث زروان، اهورا مزدا و اهریمن نشان از این دارد که فرد یا افرادی که این نوشتارها را گردآوری کرده اند، زروانی نبودند. ولی بسیار از زروانی ها تاثیر پذیرفته و داستانهای آنها را شنیده بودند. با توجه به گرداوری این دفترها پس از اسلام، میتوان حدس زد که این کتابها هرچه بیشتر از زروانگرایی فاصله گرفته اند. چراکه اندیشه زرتشتی برای مسلمانان که پس از اسلام در ایران قدرت برتر بودند، قابل تحمل تر بود. به همین جهت موبدان مزداپرست هرچه بیشتر از زروانگرایی فاصله گرفتند. به گونه ای که هیچ دفتری نداریم که به شکل مطلق زروانگرا باشد. هرچند هیچ دفتر پهلوی هم نداریم که مطلقا زرتشتی باشد. چاره ای نیست که دفترهای پهلوی را مخلوطی از اندیشه و باورهای زرتشتی و زروانی بدانیم
|
|